توی قصه ی دیوانه و سنگ و چاه...ما همون سنگی بودیم که تو انداختی توی چاه و هیشکی نمیتونه دیگه درمون بیاره!



هیچ قانونی توی دنیا وجود نداره که بگه تو در مقابل دلِ تنگِ ما مسئولی!...میبینی؟!...من که میگم دنیا رو بد ساختن!ش



تو نمیآیی اما هنوز
باران میآید
پس میتوان هنوز
امید داشت به این زندگی!



جنگ خونینی برپاست
درد زوزه میکشد
مرگ نعره میزند
من فقط نظاره میکنم
از میان این کلمات
آنهایی که زنده میمانند و پیروز میشوند
با تنی خسته و زخمی
عاشقانهای میشوند برای تو

برچسب:
نویسنده: مدیر