خرید بک لینک

سلام

تقدیر امروز مرا بازیچه فرداه قرار داد بی انکه بدانم.

حس تنهایی ام امشب چون سنگ واره های مرگ بر سرم کوبیده می شود.تو

کجایی که حس نمی کنی تنهایی من را ای تقدیر بی پایان مرگ رهایم کن.این

زندگی دیگر برایم معنی زندگی نمی دهد.چون چیزی کم دارد که دیگر به من

باز نمی گردد. امیدم در مقابل نبودن تو به نا امیدی رسید.ای دیوارسنگی

نا امیدی با جسم بی جانم چه می خواهی کنی.

همه طلوع و غروب را دوست دارند .ولی من اوج خورشید را در وسط اسمان

دوست دارم چون در این ساعت حتی سایه ها ،هم از صاحبان انها دور نخواهند شد.

این کوچه ها دیگر به بن بست رسیده اند من منتظر تو ام ای تقدیر مرگ

دوستت دارم الهام حتی اگر به من به باورانی که دیگر مال من نیستی


برچسب: نویسنده: مدیر تاريخ: سه شنبه 17 بهمن 1391 ساعت: 21:08

صفحه بندی