دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ستتو مرا باز رساندی به یقینم کافی ستقانعم،بیشتر از این چه بخواهم از توگاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ستگله ای نیست من و فاصله ها همزادیمگاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ستآسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کنمن همین قدر که گرم است زمینم کافی ستمن همین قدر که با حال و هوایت گهگاهبرگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ستفکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیزکه همین شوق مرا، خوب ترینم! کافی ست ...از زندگی از این همه تکرار خسته ام از های و هوی کوچه و بازار خسته امدلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته امبیزارم از خموشی تقویم روی میز وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته اماز او که گفت یار تو هستم ولی نبود تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید از حال من مپرس که بسیار خسته ام... بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی درد مند را شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق آزار این رمیده ی سر در کمند را بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان عمریست در هوای تو از آشیان جداست دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام خواهم که جاودانه بنالم به دامنت شاید که جاودانه بمانی کنار من ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت تو آسمان آبی آرامو روشنی من چون کبوتری که پرم در هوای تو یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم با اشک شرم خویش بریزم به پای تو بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتابچه قدر فاصله اینجاست بین آدمهاچه قدر عاطفه تنهاست بین آدمهاکسی به حال شقایق دلش نمی سوزدو او هنوز شکوفاست بین آدمهاکسی به نیت دل ها دعا نمی خواندغروب زمزمه پیداست بین آدمهاچه می شود همه از جنس آسمان باشیمطلوع عشق چه زیباست بین آدمهاتمام پنجره ها بی قرار بارانندچه قدر خشکی و صحراست بین آدمهابه خاطر تو سرودم چرا که تنها تودلت به وسعت دریاست بین آدمهااخم می کنمتا ببینی جدی شدم.چرا اینگونه سراغم می آیی؟من به تمنای گریه ات نیست،که تا سال ها،تا قرن ها،تا پایان تلخی،زیر این خاک سرد،قصد خفتن کرده ام.معرفتی مانده اگر یا سر سوزن قلقلکی از بهار گذشته،برای من،لبخند بزن ،لبخند !!
برچسب:
نویسنده: مدیر
تاريخ: سه
شنبه
17 بهمن
1391 ساعت: 21:07